|
Wishlist
|
دوشنبه 9 ارديبهشت 1387
|
"لیست آرزو"، دومین آهنگ از پنجمین آلبوم استودیویی گروه "پرل جم" با عنوان "ثمر" هست. شعر این آهنگ از خواننده ی گروه (ادی ودر) هست.
این ترانه درباره ی خواننده ی گروه هست که به دنبال برآورده کردن آرزوهاش هست، و این لیست را با این جملات به پایان می رساند که :"ای کاش خوشبخت بودم، تا آن حد که خود خوشبخت هستم". وقتی درباره این ترانه از او سوال شد پاسخ داد که "فکر می کردم خوشبخت هستم". این بخش از آواز که "ای کاش ماه تمام بودم و از میان سقف کاماروی تو به درون می تابیدم" اشاره به ماشینی دارد که متعلق به همسر آن زمان "ادی ودر" (بث لیبلینگ) بوده.
پیشنهاد می کنم حتما بشنوید. اما مواظب باشین اشتباهی برای کسی نفرستید.
I wish I was a neutron bomb, for once I could go off.
I wish I was a sacrifice but somehow still lived on.
I wish I was a sentimental ornamnet you hung on
The christmas tree, I wish I was the star that went on top,
I wish I was the evidence
I wish I was the grounds for fifty million hands up raised and opened toward the sky.
I wish I was a sailor with someone who waited for me.
I wish I was as fortunate, as fortunate as me.
I wish I was a messenger, and all the news was good.
I wish I was the full moon shining off a camaro's hood.
I wish I was an alien, at home behind the sun,
I wish I was the souvenir you kept your house key on.
I wish I was the pedal break that you depended on.
I wish I was the verb to trust, and never let you down.
I wish I was the radio song, the one that you turned up,
I wish, I wish, I wish, I wish,
I guess it never stops.
(شعر از : Pearl Jam)
|
I Just Want You
|
سه شنبه 3 ارديبهشت 1387
|
There are no unlockable doors
There are no unwinable wars
There are no unrightable wrongs
Or unsignable songs
There are no unbeatable odds
There are no believable gods
There are no unnameable names
Shall I say it again, yeah
There are no impossible dreams
There are no invisible seams
Each night when the day is through
I dont ask much
I just want you
I just want you
There are no uncriminal crimes
There are no unrhymable rhymes
There are no identical twins or
Forgivable sins
There are no incurable ills
There are no unkillable thrills
One thing and you know its true,
I dont ask much
I just want you
I just want you
I just want you
I just want you
Im sick and tired of bein sick and tired
I used to go to bed so high and wired, yeah - yeah, yeah, yeah
I think Ill buy myself some plastic water
I guess I should have married lennons daughter, yeah - yeah, yeah, yeah
There are no unachievable goals
There are no unsaveable souls
No legitimate kings or queens, do
You know what I mean? yeah
There are no indisputable truths
And there aint no fountain of youth
Each night when the day is through,
I dont ask much
I just want you
I just want you
I just want you
I just want you
I just want you
I just want you.
Yeah, yeah, yeah
I just want you
I just want you,
Hey, yeah
I just want you.
Yeah, yeah, yeah
I just want you, hey
I just want you
I just want you
(شعر از : Ozzy Osbourne)
|
Every Strangers Eyes
|
سه شنبه 3 ارديبهشت 1387
|
در رستورانِ بینِ راهی و فروشگاههای زنجیره ایِ همبرگر
در کادیلاک لیموزین
در کمپانیِ بوده ها
و پشتهای خمیده و اَشکالِ خوابیده
بر پلههای سنگفرش
در کتابخانهها و ایستگاههای قطار
در کتاب، در بانک
در صفحاتِ تاریخ
در حملهای انتحاری
میشناسم
خود را در چشمانِ هر غریبهای
و اینک از اینجا که ایستادهام
بر فرازِ این تپه که از برکه دزدیدم
اطراف را مینگرم، آسمان را میجویم
آنگاه که دستانِ خویش را سایهبانِ چشم میکنم در برابر پرتوهای کور کنندهی خورشید
مییابم نشانههایی از روزهای به یاد مانده-از یاد رفته
میشنوم زنگِ ناقوسها را که عجیب آشنایاند
مییابم
امید که در چشمانت شعله میکشد
آه، اینک چه آسان است
اکنون که در تاریکی آرمیدهایم
بی مزاحمتی
که بر اشکها فائق آییم
اشکهایی که کمر بسته اند
نابودیِ بارقهی عشق مان را
(شعر از : Roger Waters)
|
اشعار ناخدا
|
سه شنبه 3 ارديبهشت 1387
|
۱
نسل دايناسورها را
اصول زیبایی شناسی منقرض کرد.
این را خرچنگی میگفت
وقتي با چنگک درازش چشمانم را مي خراشيد،
تا نيامدنت را نبينم.
و تو نيامدی
پيراهن زردت را نپوشيدی، موهايت را افشان نكردی،
كه گورم زيبا نبود
كه سنگ قبرم با اصول زيبايي شناسي جور در نمي آمد
كه مزارم را دوست نداشتي.
و من گور سنگي ام را شكافتم،
مردنم را شكافتم
و به هيئت بطری نوشابه ای درآمدم،
دست ساز زيبايي شناسي روزگار تو
تا در انبوه بطری های مشابه
مرا از دكاني نزديک بخری
و بر حسب اتفاق، لب شيشه ای ام پريده باشد و
لب های تو را زخمي كند
و تو مرا بنوشي
خون خود را بنوشي
و آنوقت جسمم را، سنگ قبرم را
پرت كني به زباله داني نزديك
قطره ای از مرا تف كني
فحشي نثار فروشنده و
مرا تلخ ترين نوشابه عمرت بداني
خونت را تلخ ترين نوشابه عمرت بداني
نسل مرا اصول زيبايي شناسي منقرض كرد
عصر تو را
نوشابه ای خوش قواره
تلخ كرد،
مرا ببخش!
۲
با آری
مرا از آب برمي داری،
درم را باز مي كني
و مي خواني ام.
با نه،
پرتابم مي كني به ميان دريا
تا قرني ديگر
مردماني ديگر
دستي ديگر مرا از آب بردارد
خود اگر تاريخم منقضي نشده باشد.
در فاصله آری و نه
دزدان دريايي زاده مي شوند و مي ميرند.
در فاصله آری و نه
يک دريا توفاني مي شود
دريايي كه مرگ مرا به تعويق مي افكند.
مرگي كه در يک نه مي رسد
كه با يک آری مي رسد
مرگي كه با تو نمي آمد
و بي تو نيز نمي آيد.
۳
همه گان وصيت نامه مي نويسند
كتاب های جغرافيا، وصيت نامه رفته گان است و
كتاب های تاريخ، وصيت نامه آينده گان
و صفحات اخبار وصيت نامه آمده گان.
بيا!
بنشين برسطور سكوتم!
بشكن جسم شيشه ای ام را!
بسوزان قلب كاغذينم را، كلماتم را!
و گرم شو در پناه جمله ای امری!
و نترس از خبری كه پشت هر جمله ی امری نهان است!
هراسان نباش از امر ببوس،
اگر از لبانی خبر میدهد
كه در انتظار بوسيدنت شتک زده اند، مچاله شده اند!
مرگ با جمله ای خبری مي آيد
و پشت هر جمله ی امری كمين مي كند.
همه هستيت را جمع كن،
در جمله ای ديگر!
گزاره ای ديگر!
با يک وه!
بكوش امری نباشد!
بكوش خبری نباشد!
وه! كه چه دوستت دارم!
و چنانش فرياد كن
تا خبر بگريزد، امر بگريزد، التزام بميرد،
و من زاده شوم،
به هيئت وه!
به هيئت
تو!
۴
سوژه ای مناسب هستم
برای همه باستان شناسان.
همانطور كه اسكلت های نئاندرتالها مناسب بودند،
تا عمر انسان را معين كنند.
با من خواهند توانست
عمر اندوه ره تاريخ نگاری كنند.
اندوه آخرین نئاندرتال
آخرين ماركوپولو
آخرين دزد دريايي!
اندوه آخرین دون کیشوت
و آخرين آسياب بادی!
مي نويسند:
خود را به آب سپرد تا او از آبش بگيرد،
در اين اوراق هيچ نشاني از او پيدا نكرديم و اين مايه ی تاسف است
كه نشاني او، نشاني همه ی آن عصر نابود بود.
و شما در موزه ای از تاريخ طبيعي
از من دیدن میکنید
از من و از او که مایهی تاسف باستان شناسان شد
از من و از او که آخرین اندوه را رقم زد
اندوه آخرین دزد دریایی
اندوه آخرین باستانشناس
چرا كه ديگر باستاني در كار نبود
كه ديگر مني در كار نبود
اویی در کار نبود!
۵
دزدان دريايي آری ها را مي دزديدند و نه ها را!
انبار کشتیهاشان پر بود از گنجهای آری و گنجهای نه!
انبار کشتیهاشان پر بود از هرچه قطعیت بی مثال!
و لاجرم در عصری از عدم قطعيت
مطلقا مردند!
درست مثل من
در بطری نوشابه ای
كه روزی به دريا افتاد
كه روزی دزدی دريايي بود.
(شعر از : محسن عمادی)
|
مسافت
|
سه شنبه 28 اسفند 1386
|
جنازه ام را که پیدا کردی
پاهایم را نوازش کن
|
وا فریادا
|
سه شنبه 28 اسفند 1386
|
وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا
(ابوسعید)
گازي به سيب و ...
قصه از همين جا آغاز شد
از زیر درخت سیب
و هبوط
و عریانی
و من بنده ی شیطان می شوم
که به زمین مان آورد
تا بیابیم
ببینیم
بخواهیم
نفس طامع را اطعام کنیم
در گدایی، پادشاهی نکینم
بخوابیم و بیدار شویم یا نه
بمیریم
بمیریم
و باز هم بمیریم
نه در عین و شین و قاف
در ها و واو و سین
در گندم زار
گازی به سیب می زنیم و
سر بر خاکی می نهیم که نه هابیل و نه قابیل را
نه آدم و نه حوا را
نه مرا
نه تو را
به یاد نخواهد سپرد
و باد می آید
و خاک بر می خیزد
و ما بر می خیزیم
بی که بخواهیم
بر پای درخت سیب دیگری
می نشینیم
تا بار دهد
و قانون جاذبه کشف شود
چه کشف عظیمی
که اگر نبود
ما روی زمین بند نمی شدیم
و معلق بودیم
در بابل یا هرجای دیگر
و می افتیم
با همان سیب
کرم خورده
کرم خورده و گندیده
کرم خورده و گندیده
تا گازی بر آن سیب
تف کندمان روی خاک و باز
بمیریم
بمیریم
بمیریم
.
.
.
ن
قلم به دست نمیگیری، لب حتی از لب نمیگشایی، بیرون میکنی هرچه واژه از ذهناَت، آنگاه که میدانی در آغاز کلمه بود.
اما همیشه آغازی باید. سخت است، همیشه، هر آغازی، آغازِ هر روز، آغازِ هر کلام، آغازِ هر ...
Comfortably Numb
... سرخوش به هرسو. چراغی پیشِ پای بود، یا نه، که آن راه را دیدهی سر دیدن لایق نه. میگشتیم و میگفتیم، با دهانی که باز نمیشد الا به لبخند. کرخت از خنکای نسیمی که میوزید، یا نه. طوفانی بود هر لحظهاَش کشتیِ بی ناخدایِ دل را. خدایِ دل را، بندهی خویش کرده، ناخدا به چه کار آید. معبودِ مسعودی که نمازش نه به قبله و مُهر که به قبلهی مِهر. سجدهای نه بر خاک که کمتر از افلاک لایقِ خاکِ پایاَش نه و قیامی که زبان از شرحاَش عاجز و قلم از بسطاَش قاصر. لب ناگشوده انفاسِ مسیح به خجلت در پرده و سمع و بصر به ندا و عارضاَش بنده.
Brain Damage
بیهوده رنجِ شرحِ احوال کشیدن نشاید که سخن جز به گزاف ناید، چنان که آمد. عقل از کف داده را انتظارِ سخنِ عاقلان نه شرطِ عقل است. عقل است که از کف میرود، گرچه به کف نامده را از کف دادن شایستهی حسرت نه.
One Slip
به خیالِ خود قبلهای دیگری یافتم. چه آسان گذشتاَم از او، غافل که چو او تنها اوست. بلاهت، حماقت یا هر واژهای از این دست، من گرفتار معنای آن واژه شدم و رفتاَم. دل به آنی دادم که دلبستهگی نشاید، همان که نپاید. یک لغزش، و تباهی. نابودی. زان پس به دنبالِ دستآویزی، هر چه باشد، که «الغریق یتشبث بکل الحشیش». دل به شکوفههای بهاران بستم تا شاید فراموش شود. دست به امیدِ دستی فراز کردم، اما ...
Burial of the Dead
به دستِ خود به خاک میسپارم خویش را. فاتحهای و ... تمام. به کدام قانون کرمها بر سرِ این جنازه به پایکوبی نیامدند نمیداناَم. اما مرگاَم بسیار پیش از آنکه فکر میکنم فرارسیده بود. همان روز که یکی از یاد بردم و دل به دیگری بستاَم. هنوز حسرتِ دیدارش و خجل از کردارِ خویش.
|